میرزا حسن رشدیه
|
شرحي بر تلاش هاي میرزا حسن رشدیه بنیان گذار مدرسه در ایران همان احساس نیاز به مدارس جدید بود که فکر امیرکبیر را به تأسیس مدرسه دارالفنون برانگیخت زیرا میرزا تقی خان تعلیمِ علوم جدید را، از الزام امور می دانست. تا آن زمان هیچ علمی در ایران به طور مرتب رواج نداشت بدین جهت بحث و گفت و گو پیرامون ضرورت تحوّل آموزش رو به گسترش نهاد. اما شیوه ی آموزش جدید از بدو تولّد سایه ی خشونت را چون پاندولی در بالای سر خود در نوسان می دید همان خشونتی که کتاب های خیلی ازمداری را در زیر نعش آویخته مؤسسانش به آتش کشیده و قفسه کتابخانه های بسیاری را آخور اسبان کرده بود جامعه ای که نخبه کشی را در خود نهادینه کرده بود و فرهنگی که بگذارد بوذرجمیرش در زندان بپوسد و «ابن مقفع» ریز ریز شود و در تنور بسوزد و توبره ی زرنیخ و آهک بر دهن سهروردی آویزان کند تا از گرسنگی بمیرد و عین القضاه همدانی را در بوریای نفت آلود بسوزاند و خر بندگان را به مناسبت فرهنگی بگمارد مسلماً رشته ی فرهنگیش با چنین وضعی همیشه مقطوع و گسسته می ماند در چنین جامعه ای با این عادات فرهنگی قطعاً باید غلامعلی خان ملیجک عزیز السلطان صاحب قران ناصرالدین شاه شود. می گویند روزی ملیجک با غلام بچه هایی که با او هم بازی بودند به مدرسه دارالفنون رفتند وی سبب دو سه نفر از معلمان و عده ای از شاگردان را کتک زدند. رئیس و ناظم و آجودان و معلمان و فراشان از ترس بد آمدن شاه مانع از کار زشت آنان نشدند روز بعد که ادیب دوله گزارش به عرض شاه رساند شاه تبسمی کرد و چیزی نگفت و ملیجک را مؤاخذه نفرمودند عکس العمل مستقیم این وقایع آن شد که کم کم بیشتر معلمان اروپائی از آمدن به ایران پشیمان شدند و معلمان به بهانه های گوناگون ایران را ترک کردند و این چنین بذر فرار اندیشه در ساختار آموزی ایران پاشیده شد همه این تصاویر تاریخی یادآور شوربختی است که سالیانی چند بر جسم و جان سیستم آموزی این سرزمین ریشه دوانیده و محصول آن حیاتی تراژیک برای ملتی فراهم و مسؤولیتهای اجتماعی در آن به فراموشی سپرده می شود و آموزش به این ترتیب از میزان و بهینه خود خارج می شود در دنیای آن روز که بازارِ تعصّب و عقاید خرافی رواجی به کمال داشت محیط فرهنگی آن زمان مکتب خانه بود و مُلایان متوّلی فرهنگی آن دوران بودند. در آن اوضاع و محیط کسب علم قدمی از حدود گفته پیشینیان فراتر نمی رفت روش آموزی مکتب خانه عذابی الیم بود که باید از سر نیاز به آن تن می داد مکتب خانه که هیچ روشی را جز تنبیه بدنی برای فراگیری آموزش به رسمیت نمی شناخت تا جانی که تصوّر خشونت بار آن هیچ گاه حتا در دوران پیری هم از دیواره ذهن کنده نمی شد. مکتب خانه محیط آموزی بسته ای بود که از بازگوئی و انعکاس ساده ترین جلوه های واقعیت زندگی عاجز و ناتوان بود. این شیوه، پیش از آنکه در روشنی دانش و خرد مؤثر باشد در پناه تاریکی و خشم و خشونت های جان فرسا،به اهریمنِ قساوت بدل شده بود. در مکتب خانه آموزش از طریق تکرار صورت می گرفت و همه چیز با نظمی خشک تحمیل می شد و هیچ اشتباهی بی تنبیه نمی ماند و همه چیز در چارچوب اطاعت مطلق و یا حالت زور و اجبار پذیرفته می شد. محیط خشک و کسل کننده آن علاقه به علوم را از بین می برد در رأس این اوضاع مُلایی که خود را "دانای دهر" می دانست، قرار داشت. آنها از حساب و اعداد و ارقام هیچ اطلاعی نداشتند. در سیاحت نامه ابراهیم بیگ آمده است: وقتی به یکی از مکتب خانه ها مراجعه کردم از ملای آن مکتب خانه درخواست کردم که رقم یک هزار و دویست و سی و چهار را بنویسد آن ملا با تِبَختُر رقم را به این صورت نوشت: 1000200304 در این اوضاع طلبه ی جوانی به نام حاجی میرزا حسن رشدیه که خود یکی از ملازادگان بود برای فراگیری دروس حوزه ایی عازم رفتن به نجف اشرف بود که گفتاری در روزنامه ی اختر او را برانگیخت و مایه ی تحول در درون او شد تا جایی که بجای رفتن به نجف عازم استانبول و مصر و بیروت گردید. او در گزارشی در روزنامه ی اختر خواند که در اروپا از هر هزار تن، ده نفر بی سواد هستند ولی در ایران از هر هزار نفر ده تن باسوادند و علت را در بدی شیوه ی آموزش و دشواری درس الفباء می دیدند این سخن پاکدلانه ی راست، کار خود را کرد. میرزا حسن از پدر خویش اجازه خواست که به جای رفتن به حوزه ی علمیه نجف اشرف، به مصر و استانبول برود تا به صورت تجربی روش آموزش جدید و شیوه ی نوین آموزگاری را بیاموزد. میرزاحسن رشدیه جزء اولین کسانی بود که به ضروریات تاریخی عصر خویش پی برد و در یک نهضت فرهنگی برای درهم ریختن شیوه ی قدیمی آموزش به طور مؤثر شرکت نمود. کار رشدیه یکی از مقهورانه ترین حوادث تاریخ کشور ماست. در حالیکه مقدمات جنبش فرهنگی ایرانیان شروع شده بود مدارس به همت و تلاش میرزاحسن در بازگشت به کشور تأسیس گردید. بدین شکل او را باید بنیان گذار "دبستان" در ایران نامید. میرزا حسن که مردی دانشمند و اصلاح طلب و مبارزی بلند همت بود بدین شکل به "پدر فرهنگ جدید ایران" لقب گرفت. او که در عنفوان جوانی به مدت سه سال روش جدید تدریس را در کشورهای خارج فرا گرفته بود وارد تبریز شد و در محله ی ششکلان در اتاقهای مسجد امین الوزراء تابلوی مدرسه ی رشدیه را نصب کرد. تاریخ نخستین مدرسه یی که رشدیه در تبریز برپا کرد به سال 1307 هجری قمری بود. مدرسه یی معمولی که شیوه ی آموزشی آن متفاوت با مکتب خانه بود و الفباء در آن مدرسه به صورت صوتی تدریس می شد اما این مدرسه پس از یک سال و اندی به جهت مخالفت طلاب و مکتب داران قدیم بسته شد. وی با مخالفت گروهی روبرو شد و دبستان منحل گردید. او تا سال 1314 هجری قمری به دفعات مدارس را در تبریز دائر کرد اما عمر این مدرسه ها در اثر مخالفت مردم قشری و متعصب و مکتب داران کهنه پرست چندان دیری نمی پایید. این مدرسه مخالفت بسیاری از مذهبیون و طبقه ملایان را برانگیخت و باعث شورش مردم علیه مرکزی شد که به گفته آنان فتنه ای علیه اسلام به حساب می آمد و بعد از یکسال در اثر مخالفت ملایان که نگران رونق کار خود بودند مدرسه بسته شد بدین شکل چهره میرزا حسن را در هیاهوی تکفیر و خیانت محو کردند. میرزا حسن در خاطراتش می نویسد: شراب تهمت که متعفّن ترین مسکرات است بر من پاشیدند. در نظر علماء و روحانیون و در اذهان عامه، مخدوش و مغشوم می کردند. مکتب داران قدیم وقتی می دیدند که شیوه ی جدید ظرف سه ماه به بچه های 7 ساله خواندن و نوشتن می آموزند و مورد استقبال بی شماری قرار می گیرد و هر روز بر متقاضیان ثبت نام آنها افزوده می شود، سخت ناراحت و عصبانی می شدند. بنابراین میرزا حسن را به بی دینی متهم می کردند و او را از مسجد بیرون کردند. او بساط مدرسه را از مسجد به مکان دیگری منتقل کرد. میرزا حسن با سرمایه ی شخصی خود مکانی ساخت و کار تدریس را شروع کرد که باز با شعار حمایت از مدرسه، ترویج فحشاء است و سدیم و پتاس یعنی خدا دوتاست بر روی قفل مدرسه ی رشدیه قفل زدند او چون شکایت به حاکم تبریز کرد، حاکم تبریز گفت که آموزش در انحصار روحانیون است و دولت در امر مدارس دخالت نمی کند. مکتب داران که از حمایت حاکم برخوردار بودند به این بهانه رسم تعلیمِ جدید اجنبی است و رشدیه مأمور آنهاست با چوب و چماق به مدرسه حمله کردند. و اسباب و اثاثیه کتابخانه اش را به غارت بردند. میرزا حسن فراری شد و به مشهد پناه برد و در مشهد به مساعدت عده یی مدرسه یی در خور توانایی اش دائر کرد. هنوز سال به پایان نرسیده بود که تکفیرش کردند. او در خاطراتش می نویسد: «مؤثرترین اسبابها تکفیر من بود اعتناء نکردم. از ورود به حرم امام رضا (ع) مانع شدند به زیارت از خارج از حرم قانع شدم از ورود به حمام ها قدغن کردند در منزل استحمام کردم. در معابر بنای فحاشی گذاشتند جز برای مدرسه از خانه خارج نشدم با اینهمه رجّاله ها به مدرسه اش ریختند و دستش را شکستند خانه و مدرسه را غارت کردند او با دست شکسته به تهران آمد، میرزاحسن روبروی دارالفنون در تهران مدرسه یی تأسیس کرد. در آن زمان که فتنه ی بابیه بهانه ای به دست ناصرالدین شاه و دیوانیان داده بود تا هر کسی را با این تهمت از انظار بیندازند و درباریان اگر می خواستند کسی و یا دودمانی را نابود کنند این اسم را بر او می نهادند و در آن زمان به بهانه ی مبارزه با بابیگری، آدمها کشتند و خانواده ها برچیدند و بازار تهمت، رواجی به تمام داشت.» بدین شکل وصله یی برای چسباندن به میرزاحسن مهیا بود و بر او مارک بابیگری زدند و بدین شکل مردم به مدرسه ی او حمله بردند او از ترس جان خود به پشت بام مدرسه ی دارالفنون پناهنده شد مدرسه را مردان عصبانی کاملاً تخریب کردند او که در پشت بام مدرسه، تخریب مدرسه اش را نظاره می کرد در حالی که هر آجری از مدرسه به طرفی پرتاب می شد میرزاحسن قاه قاه شروع به خندیدن کرد وقتی اطرافیان علت خنده اش را جویا شدند گفت: هر آجری که به طرفی پرتاب می شود، سرانجام به مدرسه ای تبدیل خواهد شد. از آنجا که هر جا مدرسه ای تأسیس می شد درفش ملیت به اهتزاز در می آمد. بدخواهان مدرسه از هر سو به کارشکنی پرداختند و دروغ ها ساختند و همه را به دشمنی با این نهال برانگیختند و هزاران موانع در راهگذارش کاشتند زیرا میرزاحسن رشدیه هم نیز حرف «ولتر» را گفته بود که هیچ چیز مانند تعلیم و تربیت آزاد کننده نیست. یکبار که میرزاحسن به روسیه فرار کرده بود ناصرالدین شاه که از سفر فرنگ بر می گشت رشدیه را تشویق کرد که به ایران بیاید و سرانجام او را با خود آورد ولی در طول مسیر از او توضیح می خواست میرزاحسن که جوانی بی تجربه و غافل بود خواص دانش عمومی را برای ناصرالدین شاه بر می شمرد ولی غافل از آنکه سیاست شاهانه با مدرسه ای که در اذهان ملت تولید فکر کند به صلاح ملک و ملت نمی دانست و سرانجام ناصرالدین شاه در نخجوان دستور بازداشت میرزا حسن را صادر نمود ناصرالدین شاه که پس از دیدار از فرنگ و مشاهده ترقیاتی که در آن کشورها و دموکراسی که از برکت آموزش همگانی نصیب مردم شده بود همواره نگران بود که مبادا اندیشه های آزادی خواهانه از اروپا به ایران راه یابد و سر راه استبداد و خودکامگی او گردد و بارها در خلوت گفته بود که نوکرهای من و مردم این مملکت باید از ایران و عوالم خودشان از جایی خبر نداشته باشند و اگر اسم پاریس و یا بروکسل نزد آنها برده شود، ندانند که این خوردنی است یا پوشیدنی. او آگاهانه و با بصیرت و دوراندیشی با نفوذ هر فکر قوی در ایران مبارزه کرد و مدت پنجاه سال ایران را از سیر در مدارج ترقی و کمال بازداشت. مسلم است که در چنین شرایطی اجرای نیات میرزا حسن دشوار است بدین شکل بیدادگری دولت و تعصب قشریون مذهبی سبب ویرانی و ناتوانی کشور شده بود و همین دو عامل مانع از تسری اندیشه های نوگرایانه و اصلاح طلبانه در میان توده مردم شده بود تا فهم مردم منجر به مهار فساد هولناک دستگاه دولتی نشود بدین شکل در آغاز فرصت فرهنگی در ایران کار مدارس نضجی نداشت زیرا معترضین به عوام الناس مشتبه کرده بودند که با مباشرین و اجزاء مدارس کافر و نجسند ولی میرزاحسن برای نجات هم وطنان خود از گرداب جهل و خرافات تعلیم اجباری و عمومی را تجویز می کرد اگر چه بعضی از علما مثل سیدمحمد طباطبایی از مدرسه حمایت جدی می کرد ولی فردی چون شیخ فضل اله نوری در اعتراض به تأسیس مدارس گفته بود که مدارس جدید خلاف شرع و ورود به این مدارس مصادف با اضمحلال دین و سنت است بعد به طور استفهامی می پرسد که آیا درس زبان خارجه و تحصیل شیمی یا فیزیک عقاید شاگردان را نحیف و ضعیف نمی کند چرا مدارس را افتتاح کردید و در جراید ترویج مدارس می کنید بعد از آنکه میرزاحسن به قفقاز رفته بود چون میرزا علی خان امین الدوله به والی گری آذربایجان برگزیده شد رشدیه را از روسیه به تبریز فرا خواند. امین الدوله برای ایجاد مدرسه ای در محله ی ششکلان به سرمایه شخصی خود هزار تومان به میرزاحسن داد مدرسه ی جدید آغاز به کار کرد هنوز دو هفته ای از کار مدرسه نگذشته بود که میرزا امین الدوله به مدرسه رشدیه می رود تا درس هایی که در این مدت خوانده اند و یاد گرفته اند در حضور امین الوله پس بدهند نتیجه آن چنان رضایت بخش بود که امین الدوله از شدت تأثّر در حالی که سرشار از شادی بود گریست. او علت گریه اش را چنین بیان کرد. گفت آنچه مرا به گریه انداخت این بود که استعداد ایرانیان قرن هاست به بطالت گذشته و خواهد گذشت و چنین معلمی را تکفیر کردند و دستور قتلش را صادر کردند و مدرسه اش را در تبریز بر هم زدند و تعدادی از شاگردانش را کشتند. بعد از آنکه امین الدوله صدر اعظم مظفرالدین شاه شد میرزاحسن را با خود به تهران آورد تا در آنجا به تأسیس مدرسه ای جدید بپردازد و سرانجام بر همین مدرسه رشدیه پایه های انجمن معارف بنا نهاده شد و در سایه حمایت امین الدوله و همراهی مظفرالدین شاه تحوّل و شکوفایی شگرفی در امور مدارس، معارف و مطبوعات کشور ایجاد شد. |
|
|
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آذر ۱۳۸۷ ساعت 20:24 توسط نجمی پور
|
به نام خداوند ايران زمين